بدون طناب و توپ و كلاه و دماغ قرمز ، روبروي زن پشت ميز توي يك رستوران نشسته و با خودش مي گويد :
(نبايد بفهمد من يك دلقكم.... )
دستش را به طرف صورتش ميبرد تا مطمئن شود آن دماغ روي صورتش نيست .
چند بار با خودش تكرار مي كند : ( او نمي داند ، پس بايد جدي تر باشم .... )
(اپراي قورباغه هاي مرداب خوار - جواد سعيدي پور)
|