ای کاش با عشق نمی آمدی تا با دلزدگی بروی ای کاش دوستانه می آمدی تا سلامی بگویی ، احوالی بپرسی درددلی بکنی چای نعناع بنوشی ، سیگاری با دود سبز بکشی بوسه ای گرم بر گونه ام بزنی و بروی...
حال که اینچنین سرد می روی یادت باشد چیزی به جا نگذاری مبادا برگردی وَ اشکهایم را ببینی....
هرگز این قصـــــهندانست کسی: آن شب آمد به سرای من و خاموشنشست سر فرو داشت نمی گفت سخنـــــــ..... نگهش از نگهم داشت گریز مدتیبود که دیگر با منــــــــ.... بر سر ِ مهرنبود آه ، این درد مرا می فرسود: »او به دل عشق ِ دگر می ورزد ؟« گریه سر دادم در دامن او هایهایی که هنوز تنم از خاطره اش میلرزد!
بر سرم دست کشید در کنارم بنشست بوسه بخشید بهمن لیک می دانستم که دلش با دلِ من سرد شده ستــــــ ....!