من مست و تو ديوانه



حال

از ماضي ها

و مضارع ها خسته شده ام...

"دلم"

براي حال ساده ات تنگ است !!

 

 

رونوشت: حال دل با تو گفتنم هوس است.....

چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۰  توسط اكرم قرباني  |

 

راز

چه با شتاب آمدی! در زدی. گفتم: «برو!» اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی. گفتم: «بس است برو!» گفتم : « اینجا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست.» اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آن‌قدر که گونه‌های من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم: «نگاه کن این‌جا چه‌قدر شلوغ است؟» و تو خوب دیدی که آن‌جا چه ‌قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط‌کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دل‌تنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس در هم ریخته بود و دل گیج ِ گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی: «این‌جا رازی نیست.» گفتم: «راز؟» گفتی: «من رازم.» و آمدی تا وسط خط‌کش‌ها. من دست‌هات را در دست‌هام می‌فشردم تا نگریزی اما فریاد می‌زدم: «برو! برو!» تو سِحر خواندی. من به التماس افتادم. تو چه سبک می‌خندیدی، من اما همه‌ی وجودم به سختی می‌گریست. بعد چشم‌ها از میان آن دو قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب درگرفت. آن‌چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود. و من می‌دیدم که حرف‌ها و فلسفه‌ها و کتاب‌ها و خط کش‌ها و کاغذ‌ها و یأس‌ها و تاریکی‌ها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل‌تنگی، مثل ذرات شن در شن‌زار، از سطح دل روبیده شدند و چون کاغذ پاره‌هایی در آغوش طوفان گم. خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک. و تو در دل هبوط کردی. گفتم: «چیستی؟» گفتی: «راز.» گفتم: «این دل خالی است، تشنه ام.» گفتی: «دوستت دارم.» و من ناگهان لبریز شدم...                (مصطفي مستوري)

 

رونوشت : گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق .... غمّاز بود اشك و عيان كرد راز من...!!

دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۰  توسط اكرم قرباني  |

 

ماهی ها

لباس هایت ، کفش هایت...همه را نو کرده اي...

اما دلت؟

دیروز که باد، روسریت را...کمی عقب می داد،

دستانت مستِ کدام دست بود، که...؟!؟!

دیروزِ امروزي که فردایش نوروز بود...

ماهیِ عیدِ نیامده ات مرد...

همه گفتند که مرد،

فقط شمعدانی خانۀ همسایه فریاد زد که:

نه...او نمرد...دق کرد...

از تَنگیِ تُنگش... از بی مهري تو... از خودخواهی تو...

اما این خبر تازه اي نبود...!

سالهاست که ماهی ها براي حول حالناي محالِ تو می میرند ،

و تو هنوز هم به فکرِ اَحسن الحالِ خود، دنیاي مرا سیاه می کنی...

اما امسال تکرارِ هنوزهایم....

هنوزهایت...محو میشود!

امسال همۀ ماهی ها آرزو کردند که تو، به آرزویت برسی...

شاید با مرگِ من مجال زندگی یابند...

شاید...شاید...

 (مسعود دیدگر)

یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۰  توسط اكرم قرباني  |

 

صفــــــــر

            صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم!

 

 

 

رونوشت : حتما جایی از جهان به هم می رسیم ....اگر زمین همینطور بچرخد و من همینطور بایستم در ایستگاهی که مانده ام و تو همینطور شتابان بروی و بروي ...

 

یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۰  توسط اكرم قرباني  |

 

چشمــــــــــــ

رنگ چشمان تو در يادم نيست

ورنه با جنگل رنگين ، با شب

ورنه با شب پره ها ، با مهتاب

رنگ چشمان تو را مي گفتم

رنگ چشمان تو در يادم نيست

ورنه من مي مردم .....

 

 

رونوشت : اون دوتا مست ِ چشاتـــــــــ ............... نوستالوژي فانفار... !

دوشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۰  توسط اكرم قرباني  |

 

هوس

 

رونوشت : آنکه بی باده کند جان مرا مست ، کجاست  ؟!!!

یکشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۰  توسط اكرم قرباني  |

 

تحمل

 

نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد ...

 نمی دانم نداشتن ات سخت تر است

یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد ...

 

 

 

 

رونوشت : سخن درست بگويم نمي توانم ديد ... كه مي خورند رقيبان و من نظاره كنم !!!!

یکشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۰  توسط اكرم قرباني  |

 

 



نترس از هجوم حضورم.....چيزي جز تنهايي با من نيست



a.ghorbani.gh@gmail.com

 

 

ذات
نداشتن
زن بودن.....
مرده شور زندگی
اعتراف
پیری
گرگ
این روزها
تظاهر
نگاه کن

 

بهمن ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹

 

 

تربیت بدنی
دوستان
دانه هاي بي تزوير
همسفر
مستي ام را نپرانيد
باريكتر ز مو
بهار عمر
تو بگو غريبه
نقطه
جغرافیا

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود